سید مجتبی ساروقی هستم. متولد یازدهم تیر 1363
ایمیل:  mojtabasaroghi@yahoo.com
(شبیخون)
   

شعر و غزل - (شبیخون)

فال حافظ ۱۱
جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 21:6 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد



:: موضوعات مرتبط: فال حافظ
:: برچسب‌ها: فال حافظ
دیدار سحر
جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 21:1 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

بهر دیدار سحر امشب را میلی نیست 

تا دم خودزنی مرگ دگر خیلی نیست 

شور شیرینی فرهاد از ازل تلخی داشت

تا ابد فرصت مجنون شدن لیلی نیست



:: موضوعات مرتبط: شعر و غزل
:: برچسب‌ها: شب
فال حافظ ۱۰
شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 0:59 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که در برابر چشمی و غایب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت

که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام

که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری

بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن

که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند

صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی

که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن

و از این معامله غافل نشو که حیف خوری

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به یمن همت حافظ امید هست که باز

اری اسامر لیلای لیله القمر



:: موضوعات مرتبط: فال حافظ
:: برچسب‌ها: فال حافظ
باباطاهر
شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 0:53 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

هر آنکس عاشق است از جان نترسد

یقین از بند و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

که گرگ از هی هی چوپان نترسد



:: موضوعات مرتبط: چند خطی شعر ناب
:: برچسب‌ها: گرگ
فال حافظ ۹
جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 5:0 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست

از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگر جام در املاک انداز

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز

چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز



:: موضوعات مرتبط: فال حافظ
:: برچسب‌ها: فال حافظ
شب نشینی گرگ ها
جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 4:50 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

شب نشینی گرگ ها

دوباره همان داستان همیشگی و سرودن شعر ناب زندگی

درود به خنجر نیرنگ و سلام به بریدگی

به شب نشینی گرگ های تیز دندان به دریدگی

به گسستن افسار زخم به رمیدگی

به تا شدن مردان جنگ به خمیدگی

 به این حال خراب و رنگ پریدگی

و باز دوباره همان داستان همیشگی . . .



:: موضوعات مرتبط: چرندیات ادبی
:: برچسب‌ها: گرگ
فال حافظ ۸
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 16:3 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست



:: موضوعات مرتبط: فال حافظ
:: برچسب‌ها: فال حافظ
فرار از دنیا
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 13:22 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

دنیا انتخاب من نبود که کارم به خلوت سحر و بستر سپیده کشید ، 

اما نه به این راحتی 

سایه سرد بود و خورشید چه نازها که نمیکرد برای آمدن ، ان هم وقتی که شب به تیره گیِ قلب گیسو بود و بلندای یلدا ،  

شبی که آوای گرگ همه جا بود و  میخواست ندا به من بدهد

بیخیال ، ان شب ولوله ای بود در اتاق این شیدای دیوانه

روی تخت در اغوش امن رویا خواب میدیدم که مست بر تن داغ ساحل افتاده ام و چیزی نمانده است که اب دریا بیاید و خیسمان کند

 تا اینکه با بوسه نسیم از جا پریدم ، 

هنوز خواب الوده بودم که هاله اغواگری میکرد و از افسانهٔ گل میگفت ، از عشقِ 

شقایق و لب غنچه و چاک سینه  لاله ، 

بوی عطر شیرین هوای اتاق را پر کرده بود که از درون چشم شهلا نگاهم به چشم رنگیِ فیروزه افتاد و 

چهره نگین ،

که از شرم سرخ شده بود تا مبادا حرفی از آن گوهر دردانه شود که بین اندام صدف مخفی بود

  • در این گیر و دار خاطره  صدای ترانه را از درون اتاق شنیده بود و با مشت به در میکوبید

به سمت پنجره رفتم و ماتِ گنبد بلند مینا شدم ، ستاره چشمکی زد و مهتاب را نشانم داد که دوباره طبق عادت ماهانه رنگ به چهره نداشت

یادم امد که قرار است باران هم بیاید و البته تنها هم نبود با

شبنم و بنفشه و سوسن و تمام ایل و تبار بهار

ناگزیر به مستی پناه بردم و ساغر و ساقی

 خواستم بنوشم که عکس رقص شعله را دیدم روی جام فتانه و گریه کردم

برای اندام نحیف پروانه

هوای شعر به سرم زد و عشقبازی با غزل

که روی میز باز بود و بی پرده ، خوب براندازش کردم و گفت امشب خبری نیست ، نه مژده به من میدهد نه هدیه

چاره ای نبود تنها یک حق انتخاب مانده بود 

بین دنیا و فرشته ای که بوی مرگ میداد

با اینهمه اما دنیا انتخاب من نبود



:: موضوعات مرتبط: چرندیات ادبی
:: برچسب‌ها: دنیا
شرر شعله آتش در شب
جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 3:45 | نوشته ‌شده به دست سید مجتبی ساروقی | ( )

اتشی شعله زد و از شررش کوره شدم

رفتم و در دل دیوانگی اسطوره شدم

همچو ارش شبی از باده اتش خوردم 

مست بودم که در اتش به سیاوش خوردم

او گذر کرد و من از درد زمین گیر شدم

ارش اسطوره شد و من هدف تیر شدم

وسط وادی افسانه شدن حل گشتم 

سوختم از شرر اتش و تاول گشتم 

باد پیدا شد و همبازی خاکستر شد 

باز سهراب به دستان پدر پرپر شد 

گوییا خنجر رستم به کفش من بودم

قهرمانانه میان دل دشمن بودم

چشم خود در وسط جنگ ببستم ارام

خسته در پهلوی سهراب نشستم ارام

بهر او گوشه ای از دفتر دل وا کردم

اینچنین بود که خود را به دلش جا کردم 

گاهی از مرکز این فاجعه بیرون بودم 

گاه دیگر وسط معرکه خون بودم 

بوسه ها از تن او کردم و بر خاک افتاد 

سینه اش از لب برنده من چاک افتاد 

قامتم بین پدر با پسرش پل زده بود 

همه فاجعه انگار به من زل زده بود 

هر که در لشکر غم بود ز من کینه گرفت 

دامنم را پس از این ناله تهمینه گرفت 

همه جا پشت سرم سایه ای از نفرین است 

سهم من از همه حشمت دنیا این است 

قصه ناله شبگیر و غم بد نامی 

داستانی که  در ان پر شده از ناکامی . . .



:: موضوعات مرتبط: شعر و غزل
:: برچسب‌ها: آتش