اتشی شعله زد و از شررش کوره شدم
رفتم و در دل دیوانگی اسطوره شدم
همچو ارش شبی از باده اتش خوردم
مست بودم که در اتش به سیاوش خوردم
او گذر کرد و من از درد زمین گیر شدم
ارش اسطوره شد و من هدف تیر شدم
وسط وادی افسانه شدن حل گشتم
سوختم از شرر اتش و تاول گشتم
باد پیدا شد و همبازی خاکستر شد
باز سهراب به دستان پدر پرپر شد
گوییا خنجر رستم به کفش من بودم
قهرمانانه میان دل دشمن بودم
چشم خود در وسط جنگ ببستم ارام
خسته در پهلوی سهراب نشستم ارام
بهر او گوشه ای از دفتر دل وا کردم
اینچنین بود که خود را به دلش جا کردم
گاهی از مرکز این فاجعه بیرون بودم
گاه دیگر وسط معرکه خون بودم
بوسه ها از تن او کردم و بر خاک افتاد
سینه اش از لب برنده من چاک افتاد
قامتم بین پدر با پسرش پل زده بود
همه فاجعه انگار به من زل زده بود
هر که در لشکر غم بود ز من کینه گرفت
دامنم را پس از این ناله تهمینه گرفت
همه جا پشت سرم سایه ای از نفرین است
سهم من از همه حشمت دنیا این است
قصه ناله شبگیر و غم بد نامی
داستانی که در ان پر شده از ناکامی . . .