دنیا انتخاب من نبود که کارم به خلوت سحر و بستر سپیده کشید ،
اما نه به این راحتی
سایه سرد بود و خورشید چه نازها که نمیکرد برای آمدن ، ان هم وقتی که شب به تیره گیِ قلب گیسو بود و بلندای یلدا ،
شبی که آوای گرگ همه جا بود و میخواست ندا به من بدهد
بیخیال ، ان شب ولوله ای بود در اتاق این شیدای دیوانه
روی تخت در اغوش امن رویا خواب میدیدم که مست بر تن داغ ساحل افتاده ام و چیزی نمانده است که اب دریا بیاید و خیسمان کند
تا اینکه با بوسه نسیم از جا پریدم ،
هنوز خواب الوده بودم که هاله اغواگری میکرد و از افسانهٔ گل میگفت ، از عشقِ
شقایق و لب غنچه و چاک سینه لاله ،
بوی عطر شیرین هوای اتاق را پر کرده بود که از درون چشم شهلا نگاهم به چشم رنگیِ فیروزه افتاد و
چهره نگین ،
که از شرم سرخ شده بود تا مبادا حرفی از آن گوهر دردانه شود که بین اندام صدف مخفی بود
- در این گیر و دار خاطره صدای ترانه را از درون اتاق شنیده بود و با مشت به در میکوبید
به سمت پنجره رفتم و ماتِ گنبد بلند مینا شدم ، ستاره چشمکی زد و مهتاب را نشانم داد که دوباره طبق عادت ماهانه رنگ به چهره نداشت
یادم امد که قرار است باران هم بیاید و البته تنها هم نبود با
شبنم و بنفشه و سوسن و تمام ایل و تبار بهار
ناگزیر به مستی پناه بردم و ساغر و ساقی
خواستم بنوشم که عکس رقص شعله را دیدم روی جام فتانه و گریه کردم
برای اندام نحیف پروانه
هوای شعر به سرم زد و عشقبازی با غزل
که روی میز باز بود و بی پرده ، خوب براندازش کردم و گفت امشب خبری نیست ، نه مژده به من میدهد نه هدیه
چاره ای نبود تنها یک حق انتخاب مانده بود
بین دنیا و فرشته ای که بوی مرگ میداد
با اینهمه اما دنیا انتخاب من نبود